تبليغاتX
مشق کویر
درباره وبلاگ
...مــشق ادبیـــات برای دلــهای کویری که آمــدن بهار را با بـــرگ هایی از شعر و نثر انتظار می کشند.

محمد کاظم دهقانی
M.K.Dehghani
Literature assignment for hearts that are looking forward to the coming of spring with leaves of poetry and prose


پیوندهای روزانه
يزدنا
عصرايران
ياهو
گوگل
بلاگفا
یزد فردا
آرشیو پیوندهای روزانه

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386

پیوندها

شهر نیکان
بهار نو
نسکافه
دیکشنری آنلاین
تابناك
يزدآنلاين
توفان یزد
يزديا
کاریز یزد
يزدنگار
موسيقي ملي ايران
ايران نيوز
اپیک
آفتاب
تبيان
هیرمند
قرآن و نهج البلاغه آنلاین
انتخاب
فارس نيوز
شيعه نيوز
گل آقا
شهر خوبان
زمهریر
motarjemin
كتابخانه ديجيتالي ديد
یادداشت های یک معلم...
هنر معلمی
کاوش
بوی گل نرگس
گزارش های روزانه ی یک معلم
parstranslator
Scientific cooperation
روزنا

پنجشنبه سی ام آبان 1387

مادربزرگ، رحل مختصر اقامتش را برداشت و پس از یکصد و سه بهار توقف سبز، در برگ ریزان یک روز پاییزی، راهی دیاری دیگر شد و دویست و سی و شش فرزند و نوه و نتیجه و نبیره را در مرور صد ها خاطره ی خوش گذشته تنها گذاشت.
زندگی ی ساده و بی آلایش و پر مشقتی را در خانه ی دنیا تجربه کرد که بخش اعظم آن به صورت مشترک با        "بابا صفر" در روستای زیبای محمودی در حاشیه ی کویر یزد، به کار آب و درخت و دام و علف، سپری شده بود.
او تنها یادگار عهد قدیم در خانواده ی ما بود که می توانست قصه هایی از زمانهای دور تعریف کند. زمانهایی که هنوز بشر پای از کره ی خاکی بیرون ننهاده و ماشین و تلفن و هواپیما و رادیو اختراع نکرده بود.
در آخرین هفته ی آذر ماه، به دیدارش رفتیم. به دشواری ما را شناخت !  پزشک معالجش می گفت هیچ آثاری از بیماری در او مشاهده نمی شود. فقط ضعف و فشار کهولت است که رنجورش کرده ! به هر زحمتی بود؛ نشست و خودش را مرتب کرد. موهایش از زیر روسری نمایان بود و دیگر اهتمامی برای پوشاندن آن نداشت. موهایی تمیز و رنگ شده با حنای طبیعی. سه بارخداحافظی کردیم نمی خواست از پیشش برویم. اصرار داشت همچنان با او هم صحبت باشیم.
سه روز دیگر بر احوال وی گذشت تا اینکه مرگ، بسیار مهربان و نجیب او را در آغوش کشید و فرودی ملایم و آرام بر داستان زندگیش نوشت. آنچنان که پایان عمرش نیز چون بخش های دیگر آن، هیچ زحمت و رنجی برای کسی به بار نیاورد و از این رو به داستانی مانست که آغاز و انجام گوارایی داشت.
 اینک آنچه از او باقی ست، تصویر تبسم ها،  سخن سنجیده  و خوش آوا،  آثار پیدا و نا پیدای اندیشه ها و تدبیرهای زندگیست که در آیینه ی کار و بار فرزندانش انعکاس دارد. یادش نکو و روحش هماره شادان باد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:49  توسط م.ک.دهقانی  | 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387
     جمعه، بیست و چهارم آبان  که روز بزرگداشت علامه ی فقید، طباطبایی ا ست را روز" کتاب "            نامیده اند. و از آن رو که این هر دو، از یک جنسند و خویشاوندی نزدیک دارند؛ متناسب است. به خاطر دارم که مرحوم شریعتی در زمان حیات ایشان گفته بود که وی بر کوهی از دانش تکیه زده است. یادشان نکو باد! ...اما امسال در آستانه ی روز کتاب، ناگهان یک جنجال فرهنگی، سیاسی بین روسای حریم فرهنگ و کتاب در گرفت که : " سرانه ی مطالعه در ایران فاجعه آمیز است!" یکی گفت : این سرانه حدود دو دقیقه است. دیگرانی که همه چیز را سیاسی می بینند؛ انکار کردند که : خیر! اتفاقا 30% هم نسبت به گذشته افزایش یافته است. ظاهرا دلیل شان این بود که  مردم ما : زیارت می خوانند؛ دعا می خوانند! و اینها اگر محاسبه شود؛ خودش کلی ساعت می شود!
اما اولین کسی که به کتاب ادکلن زده بود؛ گفت : اگر فارغ از ملاک های شناخته شده ی سنجش مطالعه، خواندن دعا و زیارت نامه را  به حساب مطالعه بیاوریم؛ اول که این موضوع، ارتباطی با این دوره ندارد. مردم ما از دیر زمان  اهل دعا و زیارت بوده اند. دوم اینکه آنوقت لازم می شود که بنا به ذکر طنزآلود مدعی دیگر، خیلی چیز های علاوه تری را هم به عنوان زمینه های مطالعه بپذیریم. مثلا وقتی را که روزانه صرف مرور یاد داشت صورت حساب خرج و دخل خانه و قبوض متنوع آب و برق و تلفن و گاز و موبایل و...لیست اوامر خرید عیال مربوطه می کنیم و اوقاتی را که در خیابان ها، صرف خواندن تابلوهای تبلیغاتی و جملات و ابیات نغز!! پشت کامیون ها و اتوبوس ها می نماییم و بالاخره فرصت هایی را که شبانه به مطالعه ی زیر نویس های تلویزیونی اختصاص می دهیم؛ اگر محاسبه شود؛ شاید رتبه ی اول کتاب خوانی را در میان ملل به دست آوریم!!
 گذشته از سخن و جدل این و آن، می ماند دو مطلب مهم، که ذکرآن بدین مناسبت، خالی از فایده نیست. نخست اینکه تحقیق و سنجشی بشود که واقعا میزان سرانه ی مطالعه ی ما معلوم گردد تا بی خود و     بی جهت، هر سال بحث و جنجال نکنیم. دیگر اینکه ملت و دولت اهتمام ورزیم و این سرانه را آنقدر بالا ببریم که از خط فقر بگذرد و اینقدر فاجعه آمیز جلوه نکند. نقش دولت البته، با برخورداری از موهبت دستگاههایی چون ارشاد ، آموزش و پرورش،صدا و سیما، سازمان تبلیغات،آموزش عالی و هزارو یک جای دیگر، بسیار مهم است. نقش ملت هم می تواند به عام و خاص تقسیم شود. عامه، کارش این باشد که لطفا کتاب را در سبد هزینه ی خانواده جای دهد و با آن هم صحبتی بیشتر داشته باشد. بخش خصوصی،( شامل بنگاههای نشر و چاپ، جراید و نشریابات و القصه مدارس غیر انتفاعی)که بی تعارف، می توانند پیشتاز تحولات فرهنگی باشند؛ نیز- بی زحمت- همانند بخش محترم دولتی، دچار فراموشی و سردرگمی نشود.     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:54  توسط م.ک.دهقانی  | 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر.پس آنگه به سرای یاری دیرین  د ر آمد و پس از پرسش احوالی چند، گلایه ها کرد و لابه ها نمود و از قرار مرسوم ، قصه ی مکرر آن خاله زاده ی شیاد را روایت کرد و دوباره دفتر حال و قال او را خط خطی کرد و به هم ریخت، بدانسان که تا همین الساعه، حال مساعدی وفق مراد ندارد.
لابد به یاد دارید که روزگاری ار خاله راده ای شکایت کردیم و هشدار دادیم؛ که هر آن کس که از پشت در،  شما را به پسرخالگی آواز داد، در به رویش نگشایید؛ مبادا که سیاهی رخسارش، تیزی دندانهایش و چرک دستانش او را گرگی به جامه ی انسان در آورد. آنچنان که بره ای از کف کسی از کسانش ربود و در پیش سگهای هار انداخت! شیخ خود هر آنچه حاصل رنج سالیان، در کلاس های مدرسه یافته بود؛ در انبا ر خشت و کوره ی آجر گم کرد. گویا آن افعی دنیایی، بخشی از گنج هایش را ربود.سرانجام اما او در پی آرزوهای گم شده و رد پای انسان، ناگهان بی چراغ، به چاله ای درافتاد که بر سر اتفاق معدنی از زر و سیم درآمد. شیخ، همه ی جیب هایش را انباشت  و آرزو کرد تا  دیو و دد و انسان را از هم باز شناسد وبیاموزد که اگر مرهمی برای زخمی نمی یابد، دست کم، نمکی بر آن نپاشد!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:35  توسط م.ک.دهقانی  | 

جمعه دهم آبان 1387

خوش بین که باشم، دست کم دو  هفته از زمانه ی خود عقب هستم. کمتر از سه هفته ی پیش خاتمی به یزد آمد و گردهمایی تجلیل از زمینه ی گفتگو، برگزار شد.من بااینکه نبوانستم در آن شرکت کنم، اما خواستم چیزی در باره ی آن بنویسم. چیزی هم نوشتم . ولی چون خیلی دیر شد، از درج آن منصرف شدم و فقط اکتفا کردم به ذکر این نکته، که به سهم کوچک خود، جلوه ها و زمینه ها ی بحق گفتگو را در این شهر باستانی یادآوری کنم. اتفاقا چند سال پیش، مناسبتی پیش آمده بود که برای جمعی از زرتشتیان صحبت کنم. در آن سحنرانی هم ، آن جلوه های عمیق که مسلمانان و زرتشتیان راصمیمانه به هم پیوند داده بود، را ستودم.
وجود آب انبارها و حمام ها یی با دو مدخل بهره وری و یک مخزن مشترک و مدرسه هایی که به همه ی بچه های شهر  تعلق داشت و به آنان درس آشتی می داد، وجود مزرعه ها و محلاتی که از شوق کار و زندگی مشترک پیروان ادیان، آبادانی داشت. و بالاخره جلوه های دیگری که زمینه ساز این  تعاملات و دوستی ها بود و بذر محبت را در دل اقوام مختلف می کاشت و...
و شاید همین نکته، رمز و راز منحصر به فرد آبادانی این خطه ی کویری باشد. وگر نه، جایی که با طبیعت خشک و خشن، به جنگ انسان آمده و با درخت و گل و گیاه سر سازگاری ندارد، چگونه عزیز و بلند آوازه بر تارک تاریخ، درخشنده بماند؟ آری به بیانی دیگر، رمز این عزت و افتخار را بایستی در دست و دل و دین و اندیشه ی مردمی که در آن زیسته اند، جستجو کرد...که در این سرا هر که در آید، ایمان را برای کوشش و جوشش و صلح وآشتی با همنوع و عاقبت خیر، در دل می اندوزد و اندیشه را برای شکوفایی و آبادانی آدم و عالم در سر می پرورد.و چنین است که یزد هماره عزیز و بلند آوازه مانده است.


+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:13  توسط م.ک.دهقانی  | 

باید انتخابات شورای دانش آموزی مدرسه برگزار می شد.کسانی کاندیدا شده بودند.بیشتر از حد انتظار! ناگزیر تعدادی که در موضوعات تعیین شده، ضعیف تر بودند حذف شدند. صبح در مراسم صبحگاه، یکی از حذف شدگان با جراتی ستودنی، اعتزاض کرد. مربی خوشش آمد. خواست تا بعدا مذاکره شود.این مذاکره، با حضور مربی و مدیر مدرسه انجام شد. دانش آموز اشکالاتش راپذیرفت و ناراحتی اش برطرف گردید. مدیر با توجه به شهامت و اعتماد به نفس وی، مشکلات قبلی اش را بخشید و صلاحیتش را تایید کرد. دانش آموز فورا تبلیغاتش را شروع کرد و اتفاقا رای اول را هم آورد.بعدا گفته بود : اگر چه شورای نگهبان صلاحیتم را رد کرد اما به حکم رهبری تایید شدم و رای آوردم.
دانش آموز دیگری، در مراسم صبحگاه حاضر شد و خواست در یک سخنرانی کوتاه خود را معرفی کند.بسیار ساده و کوتاه سخنانش را آغاز کرد:" به من رای دهید.من در همین حیاط مدرسه، برج میلاد می سازم. کل کادر مدرسه را عوض می کنم.زمین مدرسه را چمن می کنم.همه درس ها را تغییر می دهم و متحول     می کنم و برخی ازآنها را حتی ملغی ...!!"  و بعد با کمی مکث و حالتی خاص به صحبت هایش ادامه داد:" بچه ها! هم من و هم شما می دانیم که این حرفها دروغ است!! من نمیتوانم هیچ یک از این کارها را بکنم. کس دیگری هم اگر بگوید که این کارهارا می کند دروغ است. نه ! بچه ها من این کار ها را نمی کنم. من کار هایی را که می توانم می کنم.حالا اگر خواستید به من رای بدهید. قول می دهم کار هایی را که می توانم برایتان انجام دهم." اتفاقا این دانش آموز هم رای آورد.بعدا او  گفته بود :" حالا خیالم آسوده است که وعده های بی جا و دروغ نداده ام و از دیدن بچه ها خجالت نمی کشم." دانش آموز دیگری ...
این نسلی است که امروز مخاطب ماست، با همه استعداد ها و توانمندی های فکری و عملی اش. براستی، وظیفه ی ما در قبال آنان چیست؟آیا حیف نیست، این همه آمادگی و انرژی نادیده گرفته شود؟ به مدرسه بگویید به بچه ها مسولیت بدهد. اینها جای هیچ کس را تنگ نمی کنند. فقط می خواهند به ما کمک کنند و نقش های اجتمایی فردای خود را تمرین کنند.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:13  توسط م.ک.دهقانی  | 


کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ متعلق به آقای محمد کاظم دهقانی می باشد.
درج مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است.