مادربزرگ، رحل مختصر اقامتش را برداشت و پس از یکصد و سه بهار
توقف سبز، در برگ ریزان یک روز پاییزی، راهی دیاری دیگر شد و دویست و سی و شش فرزند و نوه و نتیجه و نبیره را در
مرور صد ها خاطره ی خوش گذشته تنها گذاشت.
زندگی ی ساده و بی آلایش و پر مشقتی را در خانه ی دنیا تجربه کرد که بخش اعظم آن
به صورت مشترک با "بابا صفر" در
روستای زیبای محمودی در حاشیه ی کویر یزد، به کار آب و درخت و دام و علف، سپری شده
بود.
او تنها یادگار عهد قدیم در خانواده ی ما بود که می توانست قصه هایی از زمانهای
دور تعریف کند. زمانهایی که هنوز بشر پای از کره ی خاکی بیرون ننهاده و ماشین و
تلفن و هواپیما و رادیو اختراع نکرده بود.
در آخرین هفته ی آذر ماه، به دیدارش رفتیم. به دشواری ما را شناخت ! پزشک معالجش می گفت
هیچ آثاری از بیماری در او مشاهده نمی شود. فقط ضعف و فشار کهولت است که رنجورش کرده !
به هر زحمتی بود؛ نشست و خودش را مرتب کرد. موهایش از زیر روسری نمایان بود و دیگر
اهتمامی برای پوشاندن آن نداشت. موهایی تمیز و رنگ شده با حنای طبیعی. سه
بارخداحافظی کردیم نمی خواست از پیشش برویم. اصرار داشت همچنان با او هم صحبت باشیم.
سه روز دیگر بر احوال وی گذشت تا اینکه مرگ، بسیار مهربان و نجیب او را در آغوش
کشید و فرودی ملایم و آرام بر داستان زندگیش نوشت. آنچنان که پایان عمرش نیز چون
بخش های دیگر آن، هیچ زحمت و رنجی برای کسی به بار نیاورد و از این رو به
داستانی مانست که آغاز و انجام گوارایی داشت.
اینک آنچه از او باقی ست، تصویر تبسم ها، سخن سنجیده و خوش آوا، آثار پیدا و نا پیدای
اندیشه ها و تدبیرهای زندگیست که در آیینه ی کار و بار فرزندانش انعکاس
دارد. یادش نکو و روحش هماره شادان باد.







