از فنون ادبی، یکی هم حسن طلب است که اصحاب شعر و اهل ادب قدیمه، هر وقت دست و بالشان تنگ می شد و از امیری ، رئیسی ، کسی مدد می خواستند از آن بهره می گرفتند و آ ن صنعت هم البته معجزه آسا به میدان می آمد و گره از مشکل شان وا میکرد . اما آن صنعت بدیع! چه بود که آن همه هنر از سر پنجه اش می ریخت؟- هیچ !
حسن طلب، چیزی نبود جز طلب کردن به شیوه ای ظریف و غیر متعارف به نحوه ای که دل آن صاحب منصب به دست آید و دستش را به دهش وا دارد . مثلا یک بار در قرن هشتم وقتی حافظ ( علیه الرحمه) ماشینش حسابی به روغن سوزی افتاد و خواست برای تعمیر آن، مختصر اثاثیه منزلش را بفروشد، عیالش اجازت نداد و امر فرمود که الا و بالله باید بروی نزد والی شهر، وصف حال کنی وبه جزای سی سال آزگار خدمت در دارالتعلیم، انعام بخواهی .
حافظ با اینکه می دانست در نزد امرا و روسای امروز، از راه و رسم امارت و ریاست فقط پز و امر ونهی آن باقی است و صد البته از صله و انعام خبری نیست، مع ذالک به اصرار عیال چکامه ای سرود و فی الفور به دربار رسانید که :
رسید مژده که آمد بهارو سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
حضرت والی که اتفاقا در آن دم دماغش چاق و چله بود، بدش نیامد که با آمدن بهار و دمیدن سبزه ، سراغی از می و نبید بگیرد . چاکری را بانگ زد و گفت: الساعه بساط انبساط ما بگستر ! چاکر خدمت کرد و عذر خواست که در دربار از شدت دست تنگی اثری از این متاع نباشد!! پس، والی بفرمود تا حافظ را در حضور نگه داشتند. جیبهایش را با کمال احترام کاویدند و تخلیه کردند و چون جز دفترچه های اقساط و کاغذ پاره های شعر و قبوض بدهی آب برق و گاز تلفن نیافتند ، ماموری را به منزلش فرستادند تا آن مختصر اثاثیه ای که برای فروش در نظر گرفته بود، ضبط کردند و به هزینه سفره، حواله نمودند .
بیچاره حافظ که نه تنها از این حسن طلب طرفی نبسته بود که خود را بیشتر دچار هزیمت و هلاکت می دید اظهار عجز و لا به کرد که ...!!
لاکن اعوان و انصار والی آمرانه کلام او را قطع کردند و فرمودند تا غم به دل راه ندهد و خیال آسوده دارد که حضرت والی، درروزهای آتی، هردومشکل او را با اشارتی بگشاید!عنقریب است که اوراق قرضه از ضرابخانه برسد ، قدری از آن به امورات دربار صرف شود که نه اسب پاسبان آذوقه دارد و نه ماشین مخصوص والی بنزین! و قدری هم البته به حافظ و امثالهم داده شود که هم اثاثیه ای برای اهل و عیال تهیه کنند و هم ماشینشان را از روغن سوزی برهانند . و حافظ لا علاج آستان بوسید، خدمت کرد و به نزد عیالات شتافت تا حکایت حسن طلب خود را برای آنان و اگو کند.







