عصرانه ای، میهمان خوان باشکوه فردوسی بودیم. خوان ادب و اندیشه این پارسی گوی بزرگ ایران زمین. بیش از ۸۰۰ نفر علاقه مند که نه به پای تبلیغ، که به پای عشق و نیاز، در این محفل گرم و بیاد ماندنی گرد آمده بودیم. و مردی از قبیله ادب و معرفت - دکتر الهی قمشه ای - برایمان از شاهنامه شعر می خواند و سخن می گفت و همه سراپا گوش بودیم.
رستم، انسان کامل! و اسطوره ای که فردوسی خالق اوست، یکبار دیگر اقلیم وجودمان را فتح کرد و به گواهی همه رزم هایی که با دیوان و ددان کرده بود برخاست و بر فراز هفت خوان سفر عارفانه اش سیر داد...
آنگاه با مروری دوباره کیومرث، آدم اول را در کوهسار به تخت نشانید و از آنجا چشمه زلال زندگی را جاری ساخت. اولین سروش سعادت مندی را که پیغام ایزد یکتاست در گوش هوش انسان خواند: که بهشت و دوزخ کجاست و دستاورد کیانست؟
جمشید را چون سلیمان جام جهان بین بخشید و فرمان ملک و دین سپرد تا مغان خردمند را در پی فرشتگان تعالی دهد و دیوان زشت خو را در بند طهمورث، گرفتار آورد. سیاوش را چون یوسف از وادی آتشناک فریب و هوس به سلامت داشت و به بهشت نجات ره نمود و ... و القصه شیر خدا و رستم دستان را در اوج همه اسطوره ها با مُهر و مِهر شاهنامه آب حیات نوشاند و ...
اینچنین روز و روزگار ما از پشت کوه های بلند تاریخ سر زد و ما را همین "ما" را وارث این نامه و اسطوره های جاوید آن قرار داد...و تازه قصه آغاز شد!







