چند روز پيش، انگار حسي مثل "حس ششم " باخبرم كرد كه بايستي با دوست قديمي ام دكتر الهام تماس برقرار كنم. كلي شرمسار بودم كه ديدار ايشان براي مدتي تاخير شده بود. و اين دست كم، پنجاه درصد تقصير به حساب من مي آمد. به ديدارش كه رفتم مجلس ختم داشتند . من هم دير رسيده بودم و ناچار براي ديدار، بايستي به منزل ايشان مي رفتم.
يك ساعت گفتگوي ما ؛ بسيار زود گذشت ! مانده بوديم كه بعد از ساليان، از كدام در سخن برانيم. از بچه هامان صحبت كرديم كه كجا هستند و چه مي كنند ؟ و از كار و بار خودمان كه به چه پايه رسيده؟ و…بالآخره از مرحوم قيصر امين پور و احوالات و عوالم آخر عمر و حال و هواي تازه شعرش…! شعر هايي هم خوانديم. الهام از دوست و همكلاسي دوره دكترايش – قيصر – و من چيزي از خودم خواندم.
و در اين اثنا خاطرات خوش گذشته، سلسله وار جلو چشممان رژه مي رفتند. ال اول، كه حالا براي خودش بزرگ و عيال وار شده بود ؛ روزگاري كوچولوي تيز هوش و چابكي بود كه شيرين كاري هايش زبانزد دوستان و آشنايان بود و خواهر كوچكترش ال دوم كه به شوخي قرار بود عروس خانواده ما باشد ؛ حالا به عنوان كارشناس ارشد مترجمي زبان، بيا و برويي داشت كه مگو و مپرس! و كوچكترين خواهرشان ال سوم – شكوه – هنوز آب دانشگاه اصفهان مي خورد. آخرين فرزند – شهاب – هم كه براي كنكور خودش را در گوشه اي پنهان از ساختمان حبس كرده واجازه ملاقات به كسي نمي دهد...
حالا كه اينها را مي نويسم ؛ چند روز از آن واقعه گذشته است. عيد قربان سپري شده و در آستانه عيد غدير هستيم ! اتفاقا مي خواهم غديريه اي براي "مشق آفتاب " كار كنم. بي درنگ سراغ دكتر الهام را مي گيرم و غزلي از صناعات طبع وي بر مي گزينم. به حرمت سالياني كه در آموزش و پرورش صادقانه خدمت كرد و منشاء اثرات فراوان شد و هم البته بخاطر دوستي كه سرمايه ارزشمند و بي بديلي است :
كيست آن غواص بحر حق كه جان جوياي اوست
وز همه دريادلان، دل غرقه دردرياي اوست
گر خدا خوانيش كفر و گر نبي گوئيش ظلم
هم خدا همنام او و هم نبي همتاي اوست
نيست نوح ؛ اما به دست اوست كشتي نجات
نيست ابراهيم ؛ اما بت شكستن راي اوست
خضر، عمري تشنه يك جرعه از صهباي او
آسمان، مخمور جامي از مي ميناي اوست
يك طرف سرها اسير ضربت شمشير او
يك طرف جان ها مطيع خطبه غراي اوست
گر بپرسي، باز گويم نام نيكويش علي ست
لفظ قاموس بشر درمانده در معناي اوست
لافتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار
ذره اي از آفتاب قدر مهرافزاي اوست
زاده شد در كعبه و جان داد در محراب حق
در خور نور ولايت، همت والاي اوست
نور بعثت در دل است و شور هجرت در سرش
مكه، يثرب، كوفه، صحراي نجف ماواي اوست
خود به پاي نخل، پاشيد آب، وقت كشت و كار
آسمان، پا در گل و خورشيد، سر در پاي اوست
من ندانم در مقام قرب حق، جايش كجاست
اينقدر دانم كه اينجا، دوش احمد جاي اوست
از علي آموز اخلاص؛ از علي آموز علم
از علي آموز حق، چون درس حق، املاي اوست
در غدير خم، نبي فرمود با بانگ رسا
هر كه باشم من ولي او ، علي مولاي اوست
با علي باش و بدان او با حق و حق با علي است
راي اهل دل، ز آراي جهان آراي اوست