_ به خود نهیب می زنم که : " به تو چه مرد ! " برای چه آنقدر
سنگ این و آن را به سینه می زنی ؟
کدخدایی ؟ رئیسی ؟ وکیلی ؟ پاسبانی ؟ چه کاره ای که میخواهی پیش هر کس
و ناکسی، بیخودی از هر چیزی دفاع کنی ؟
حواست
کجاست ؟
تو هنوز میخواهی مثل زمانی زندگی کنی که آبادی، یک کدخدا داشت که حرف ، حرف او بود
و یک میرزا بنویس داشت که خط ، خط او !
حالا زمانه فرق کرده؛ خط و سواد پیشرف کرده و تقریبا هر کسی کدخدای زندگی خودش است
وتوفیر بین 2*2 را با2/2 را می فهمند .
برای همین هم هست که مردم شده اند یک پا منتقد مسائل اجتماعی و مرتبا اشکال و
ایراد میگیرند و به قول امروزی ها به هر چیزی گیر میدهند ...
خب، سفر کرده اند ، کتاب خوانده اند ، سخنرانی شنیده اند ، سر از سود و زیان ملک و ملت
در می آورند . ارزانی ، گرانی حالیشان میشود ، مقایسه می کنند ، وعده و وعید ها را
به خاطر می آورند. آنوقت چرتکه می اندازند و می گویند : شد، می گویند : نشد، می گویند:
میشود، می گویند: نمیشود ! حدس و گمان می زنند و پیشگویی می کنند .
- خب هر چه می خواهند بکنند، هر چه که میخواهند بگویند. به تو چه ؟ حالا آمدی و
دفاع تو ، شد ضد دفاع ! موافق خوانی تو شد، بدتر از مخالف خوانی و چار بند ترازوی
فرهنگ و اقتصاد از میزان افتاد. آنوقت چه میکنی ؟ مگر نمیدانی هیچ ترازویی حساس تر
از ترازوی حق الناس نیست ؟ وقتی به دم و باز دمی ، به حرف و حدیثی- راست یا نا
راست – همه چیز به هم میخورد ، قیمت ها بالا و پایین می رود ، اجناس کم و زیاد
می شود و حساب و کتاب، به نفع و ضرر طبقه ای صعود و نزول می کند. این یعنی اینکه
بایستی حواسمان جمع باشد و به پند پیشینیان گوش هوش فرا دهیم که گفته اند : "نانی
بخور؛ راهی برو " فقط شش دانگ حواست
پیش پایت باشد که مبادا پایت به سنگی بخورد ، راهت کج شود ، از کعبه دور افتی و
زبانم لال, سر از ترکستان در آوری .
همین و والسلام!
_ ولی مگر به خرجش می رود!!







