تبليغاتX
مشق کویر

مشق کویر

لیلی نام یکی از دختران زمین است
که تازه از سفر آمده
و در حوالی خانه ی ما
میهمان شده است.
او قرار است طی مراسمی
از قلب ما پرده برداری کند.

.... مراسم بدون هیچ تشریفاتی انجام می شود
وای خدای من!
                 نگاه کن!
یک شاخه گل سرخ - درست به اندازه ی یک مشت بسته -
در جای قلب من شکفته است.

لیلی گل سرخ را از شاخه می چیند
گل در دستان او
هزار جوانه می زند
و هزار غنچه می کند
و از آن هزار گل می شکفد!

لیلی حالا هزار گل سرخ دارد
که بین خدا، فرشته ها، ماه، خورشید، کرم شبتاب، کرم ابریشم
و همه ی دخترانی که اسمشان لیلی است
                                                  تقسیم می کند.
و اینگونه مراسم تمام می شود.

لیلی دوباره سفر می کند
و من می مانم، مجنون وار با قلبی که از شاخه چیده شده
و در زمین و آسمان منتشر شده است!

از آن لحظه اما،
تنها من مجنون نیستم
مجنون نام تمام پسرانی است
که در آسمان و زمین زندگی می کنند.

(و این پاسخی است به شوخ طبعی برای پیام کتاب " لیلی نام تمام دختران زمین است " به دور  از چشم نویسنده ی ارجمند کتاب، خانم دکتر عارف نظر آهاری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:2  توسط م.ک.دهقانی  | 

غریبه نیستید، چند روز است که در مخیله ی خود مرور می کنم؛ که یک روز صبح، علی الطلوع وقت اداری بروم سروقت استاندار محترم ، شهردار و یا دست کم رئیس شورای شهر و به هر تدبیری که هست، آن حضرت بزرگوار را سوار بر اتومبیل شخصی خود بکنم و یک دور همه ی خیابان های وصله پینه ای و ناهموار یزد را به ایشان نشان دهم تا نکند این وضعیت آشفته و آبرو بر را بهتر فهم کنند. چرا که فکر می کنم این تقصیر ماست که مشکلات را درست و حسابی به آقایان تفهیم نمی کنیم و الا چه دخلی دارد، آدمی که چهارستون و سطوح بدنش سالم است ، مشکلات مردم را مورد رسیدگی قرار ندهد ؟!

شاید جور دیگری تردید کنید که : خیرآقا! ایشان بارها و بارها این صحنه های بدمنظر و تکان دهنده را     دیده اند و اتفاقاً از بس دیده اند برایشان عادی شده است ! من اما یقین دارم ؛ نه اینکه غالب اینان یزدی نیستند ، حتماً وحتماً موفق به مشاهده و احساس آن از عمق وجود نشده اند !! ... بگذریم ، البته دست آخر ، بعد از گشت و گذار شهری، حضرت میهمان را می آورم به میدان امام حسین و از آنجا وارد بلواری می شوم که تابلوهایش سمت و سوی تفت و راه آهن و میدان امام علی را نشان می دهد. مقداری که در این بلوار طی مسیر کردم ، از روی یک پل به سمت چپ دور می زنم و برمی گردم و آنگاه بلافاصله در سمت راست به داخل کوچه ی مخروبه و ترسناکی می پیچم که تازه به صورت نامرتبی آسفالت شده . این کوچه به نحو محیرالعقولی ما را از پشت یک ترمینال متروکه عبور می دهد و قاچاقی وارد میدانی    می کند که از آنجا می توانی با چشم خود ت میدان قدیم راه آهن را ببینی و خودت را به ترمینال راه آهن برسانی ... اگر چه هنوز مصیبت تمام نشده و تو برای رسیدن به مقصد بایستی یک میدان جدید غیرمتعارف را نیز به شیوه ی انگلیسی ها دور بزنی تا بتوانی ماشین را در گوشه ای متوقف کنی و پیاده شوی . آنطور که مشهور است می گویند ، طراح اصلی میدان اصلاً و ابداً نه تاکنون به انگلستان سفر کرده و نه با ماشینی رانندگی نموده که فرمان و ترمز وگازش به سمت دیگری است. گویی فقط استادش در ایام شباب گذرش به یکی از مستعمرات بریتانیا افتاده و یک جوری مفتون طراحی و مهندسی های آنان شده و از بس ماجرا را برای شاگرد تیزهوشش تعریف کرده، او راهم به مسیر کج خود کشانده و ... و بدین صورت است  که شما امروز مشاهده می کنید که بدون هزینه، نقشه های استعمار پیر به دست بازیگوش ها و کار نابلدها پیاده می شود و تاوانش را بایستی مردم بی تقصیر پرداخت کنند !! بازهم بگذریم .

حالا رسیده ام به انتهای سفر گشت شهری . آن مقام مسئول هم گیج و مات زده در کنار ماست. بنده ی خدا نمی داند که الان در کجای شهر و در چه موقعیتی ایستاده ! از شما می پرسم آیا او را به محل اداره ی خودش برگردانم یا در همین جا او را با قطاری ، اتوبوسی ، مینی بوسی، چیزی به موطن اصلیش بفرستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 10:21  توسط م.ک.دهقانی  | 

 

تصور بفرمایید اگر به جای سیب ,یک لنگه ی کفش به کله ی نیوتن می خورد و به جای دم نرم سیب میخ های سخت ته کفش , مرکز تفکرش را قلقلک می داد,چه تحول عظیمی در وجود نیوتن و سپس عالم علم و دانش اتفاق می افتاد.

من فکر می کنم ,در این صورت نه تنها او می توانست قوه ی جاذبه ی زمین ,بلکه دهها قدرت و نیروی فی مابین افلاک و اجسام و ارواح را بشناسد و مهمتر از همه از روابط بین آدم و عالم ,توهم وتعقل ,غیرت و حیرت ,نیازو پیاز , گوجه و زوجه و الی مرغ و چرغ مکاشفه به عمل آورد.

می گویید نه؟ ! بروید تحقیق و تفحص کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 13:39  توسط م.ک.دهقانی  | 

بر فرلز جنگل ابر ایستاده ایم، زیر تیغ آفتاب! دریغ از یک تکه ابر که سایه ای بر زمین اندازد. بسطام و شاهرود در تیر رس نگاهمان زیر انبوهی ابر لمیده اند و به اقبال ما می خندند. انگار با ما بازی قایم باشک دارند. تا ساعتی قبل، آنها را بر فراز همین جنگل ابر می دیدیم و می انگاشتیم که قدوم مبارک ما را انتظار می کشند!! و حالا که … شگفتا که در حریم سلاطین العرفا (بسطام و خرقان) میهمان شده ایم که روزگاری در همین چند قدمی خلایق را نان می دادند و از ایمانشان نمی پرسیدند….! القصه مایوس و ناگزیر با دل و دماغ سوخته، شیب جنگل کوهستانی را در پیش می گیریم و ناکام از طراوت جنگل ابر به دشت گرم و خشک باز می گردیم. گرد و غبار غلیظی جاده ی خاکی را در آعوش گرفته و رادیو پخش اتومبیل همچبان زار می زند: لیلا در وا کن منم. پشت در وا کن منم. این چه در وا کردنه؟! این ز اقبال منه؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 22:39  توسط م.ک.دهقانی  | 

در واپسین روزهای تابستان فرصتی فراهم آمد تا بتوانیم دوباره سفری به شمال کشور داشته باشیم. حرکت از یزد، عبور از کویر مرکزی ایران، طی ارتفاعات البرز شرقی و القصه رسیدن به جنگل های زیبا و سواحل دل انگیز مازندران. این خط ارتباط مربوط به جاده ی چوپانان است که تا همین چند سال پیش از جمله راه ها ی بکر و ناشناخته ای بود که عبور از آن کمی هولناک می نمود. اما امروز به لطف سفری تر شدن مردم، این مسیر هم برای خودش رونقی پیدا کرده. از گفتنی های این جاده، یکی این است که از مرکز تا شمال، چهار استان را به هم می پیوندد. یزد، اصفهان، سمنان و مازندران. بهترین آسفالت این راه برای اصفهان و مازندران و متاسفانه بدترین آن برای یزد است. معلوم نیست، یزد چرا در این زمینه از دیگران عقب افتاده و کیفیت راههای بیرونی اش  مثل راههای داخل شهر خراب و آبرو بر است؟! بگذریم، از جذابیت های دیگر این جاده عبور آن از سه منطقه ی آب و هوایی است که از گرم و خشک شروع می شود، به کوهستانی می رسد و بالآخره به معتدل خزری ختم می شود.

توفیقی شد که ما چند روزی میهمان قوم و خویش عزیزی بودیم در هتل جنگلی بسیار زیبای" سالار دره" در کیاسر و سپس شبی هم درهتل" پارامیدا" در شاهرود. سفر کوتاه و لذت بخشی بود، خصوصا اینکه بازدید از بخش بسطام و روستای خرقان هم به آن اضافه شد. زیارت دیار زندگی و آرامگاه سلطان العارفین بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی َموهبت فراموش نشدنی این سفر بود. براستی مشتاقان این شیوخ مخلص، چه خالصانه تربت آنان را زیارت می کردند. آنچه اما مرا بدان سامان کشانید؛ سخن شایسته ای بود که عارف خرقانی بر پیشانی سرای خود نگاشته بود که: " هر که در این سرا به در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید؛ چه آن کس که بر خوان خداوند عز و جل  به جان ارزد، البته که بر خوان بوالحسن به نان ارزد! "...

 آخرین بخش سفر ما بازدید از جنگل ابر بود.حدود یک ساعت جاده ا ی خاکی و کوهستانی را طی کردیم تا رسیدیم به جنگل. جنگلی زیبا و رنگارنگ و به غایت چشم نواز ولی با کمال تعجب خالی از ابر! ابرها از چشم ما مخفی شده بودند. انگار پشت در ایستاده بودند تا ما از جنگل برگردیم و دوباره سر و کله شان پیدا شود. کما اینکه یک ساعت پس از بازگشت ما دوباره ابر بود و باران و ما با دل و دماغ سوخته و پشیمان از راه رفته!! مسیر آمده  را برگشته بودیم !!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 12:21  توسط م.ک.دهقانی  | 

عکس، زبان مشترک هنرمندانی بود که از دو مرز و بوم دور از هم، دریچه ی دوربین های کوچک خود را به روی زیباترین و بزرگترین     ایده ها گشودند وفرهنگ و زندگی مردمی را به تصویر کشیدند که اولین شهر خشت و گل جهان از بالندگی و سرپنجه ی هنر آنان سرپا ایستاده است .

دانش آموزان عکاس و عکاسان دانش آموز به تشویق یونسکو این تلاش زیبا را خلق کردند و ثمره ی آن را به یادگار گذاشتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 19:12  توسط م.ک.دهقانی  | 

امروز، بیست و یکمین روز از ماه میهمانی خداست. روز شهادت مقتدا و مولایمان امام علی (ع). مانده ام که چگونه باید روح تشنه ام را با یاد عزیز او سیراب کنم؟ ...و من کسی را نمی شناسم که زیبا تر از دکتر علی شریعتی از " علی " سخن گفته باشد و خودش اهل درد باشد. کتابخانه ی کوچکم را جستجو   می کنم. به دنبال کتابهایی چون "علی تنهاست " و یا " علی ابر مرد تاریخ " و....می گردم. چیزی نمی یابم. کتاب نیایش دکتر نظرم را جلب می کند. بر می گردم و بی وقفه مشغول مطالعه آن می شوم. نمی دانم برای بار چندم است که در سه، چهار دهه ی معاصر که با اندیشه ی مرحوم شریعتی رفاقت دارم، آن را ورق می زنم.می رسم به جمله ای که : .... ارزش علی در بی نیاز تر بودنش به دیگران نیست. بلکه در احساس کردن نیاز های بلند تر و متعالی تر اوست نسبت به دیگران." که در همین اثنا، شیخ - دوست قدیمی ام - زنگ می زند. او که شبانه روز به دنبال تازه های اخبار دنیاست، از شکست و فرار قذافی خبر می دهد و تحلیل های خودش را می کند. ومن بی خبر از عالم ذهنی او، می کویم: احوال قذاف مذاف و آل و مال خلیفه و بشار مشار  را رها کند. می خواهم در جایی بببینمش و بپرسمش که چرا علی می گوید: خار در چشم و استخوان در گلوست!  و شیخ قرار می گذارد که عصر امروز با هم باشیم. اگر چه می دانم وعده ی او که در شمار خوبان است یک از هزار وفا نکند !
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 0:5  توسط م.ک.دهقانی  | 

پیامبر – این آسمانی ترین مرد زمین – برای هدایت خلق مبعوث شده است . رسالت او پرستش خدای یگانه و تقسیم عادلانه ی مهربانی بین همه ی آدمیان است . او چندین قرن است که هر سال پی در پی مبعوث می شود . با اینهمه اما ، به پیروی از او ،کسی از مردم برانگیخته نمی شود .

همچنان بت ها سرسخت و موحش ، تمام قد در جلواش ایستاده اند و قصه ی تبر  تنها بر دوش ابراهیم قهرمان روایت می شود . آتش نمرود زبانه می کشد و شگفتا انبوهی از کسان ، هیمه کش این آتش ظالمانه اند ، جهل و خرافه قداره بسته و در مقابل پیامبر ، از اهالی زور و زر و تزویر پشتیبانی می کنند.

 و این روایت مکرر تاریخ است تا آن گاه که وعده ی الهی تحقق بخشد و زمین به وارثان آن بازگردد . گویی آن زمان پیامبر ، جور دیگری برای مستضعفین زمین مبعوث می شود .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 20:49  توسط م.ک.دهقانی  | 

بعد از عمری زندگی در قلب کویر، حالا در این تعطیلات نوروزی با اهل و عیال آمده ایم به دیار باران و جنگل و شالیزار، ایستاده ایم در ساحل زیبای زیباکنار و نمیدانی که با چه حرص و ولعی افتاده ایم به تماشای دریا و دل سپرده ایم به آواز امواج بیقرار که مدام خود را به ساحل می کوبند و بیباکانه پیکره های ماسه ای دست ساز طفلان بازیگوش را در هم می کوبند و به مشق بی حاصل خیال ما آب می بندند !
با این حال افق چشم را از پیش پا و از دوش امواج به اعماق دور دریا می گسترانیم و تا آنجا به پیش می رانیم که می رسیم به مرز اندیشه ی سهراب و خیال می کنیم که اگر ” پشت دریا ها شهری است که پنجره هایش رو به تجلی باز است” ؛ چرا دل را به آن سو پرواز ندهیم؟! مگر ساختن یک قایق – حتی در این گرانی بازار و نبود میخ و تخته – چقدر هزینه بر می دارد؟!
ندای هشدار دهنده ای مرا از ادامه ی سفر شاعرانه باز می دارد. عقل مآل اندیش حسابگری می کند: مرد حسابی! عاقل باش! شصت لیتر بنزین هدیه ی نوروزی بعلاوه ی شصت لیتر سهمیه ی فروردین به قیمت چهار صد تومان تو را رسانده به اینجا، کنار این امواج. دست کم دو تا باک بنزین دیگر می خواهی به قیمت هر لیتر هفتصد تومان ناقابل، که برگردی به شهر و دیار خود! و همین که شور و شر سیزده را به در کردی و از چهارده فروردین هوش و حواست کم کم سر جای خودش آمد و نصف مانده ی ماه را با بنزین آزاد و رویت قبوض جدید که در نبود تو از لای در به داخل فرستاده اند و صد البته با تنفس هوای بهاری و نرخ های تازه ی شهر، سپری کردی؛ تازه می رسی به مشق کویری خودت – قلم زدن و گچ خوردن و هیس کردن بر و بچه های مدرسه، ازخروس خوان صبح تا شغال خوان شب – و دوباره واقعیت مکرر زندگی!!
و آن وقت راستی راستی چقدر رویای شعر سهراب سپهری به دلت می چسبد:
دل خوش می گوید:
” قایقی باید ساخت!”                                                                            www.mashghekavir.com                       

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 16:57  توسط م.ک.دهقانی  | 

چیزی شبیه طنز که باید در "مشق کویر" دات کام بخوانید.  www.mashghekavir.com
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:21  توسط م.ک.دهقانی  |